X
تبلیغات
جاروگر

جاروگر

شعر و ادبیات

:دوپاره از  دفتربوفيات و كو ريات

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 8:22 بعد از ظهر  توسط محمدرضا حاج رستم بگلو  | 

 

 داستان بر دار کردن حسنک

 

.... واین بود، داستان نبشتن ونبشته شدن این رشته: که نیمه شبی آسیمه، از خواب زمستانی پریده ،آهنگ پارچ کرده، پنجه ی لیوان بدان کشیده، لاجرعه سر می کشیدم، سرکشیدنا...! یا سرکشیدن همانا و و دیدگان ،چون کلاغی از بام سر پر کشیدن همانا، دردم دیدم، شاخه ای از ساعت هفت دیواری نشیمن شد تا کلاغ از ناچاری، قناعت پرواز، پیشه کند، یافته را گرفته به منقاری ، به غار چشمخانه تحفه بیاورد که :

« ای یاوه! یاوه! یاوه! خلایق ، مستند ومنگ ؟!» که سردارسرهنگ، صدر اعظم، حسنک الدنگ را، زیر ساعت دیواری بر داری دیدم آونگ ، بی دمی درنگ برآشفته برخاستم، برخاستنا! یا: برخاستن همانا و، حسنک وزیر را، اززیر، بردار، دیدن بر دار آونگ همانا ، در خواب و بیداری زیر ساعت چهار دیواری در حال مردن خوابش برده بود انگار!

انگاری تفنگ را از انباری آورده بود و به جای هاونگ می کوبید درآبرنگ ! آونگی از جسدک شده بود حسنک ، در مداری کوچک ، در رفت وآمدک . یادم آمد، یکبار هم حمیدکی رادر شیرازآونگیده بودند بر دار شعر درازی ویکبار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد، وباران گرفت وسردم شد، تا اینکه در پشت هیچستان ،شقایق اجاقم را کور کرد. با این تفاوت که از حسنک همین باقی مانده که ونگ ونگ هر نوزاد را، مرثیه ای در رثای خویش رقم زده ، نماز مرگ را ادا در بیاورد .

اما از شقایق این مونده باقی که سالار تمام « عاشقایی » ها! باشد یا بوده باشد.

 

 

 

هرچه گفتند گویندگان پوست الف خاییدند.  «شمس تبریزی»

 

به نام . . .

آری؛ به نام خالی، نام خیالی، حتا یزالی، غزالی و شیخ محمود شبستری، تازه آنهم تنها وتنها ازاینروکه سرآغاز را، همیشه های هنوز خوکردگی داریم به سر آمدی از درآمدها! درآمدی از سر آمدی خیالی ، خالی و مدلول هزاران سال دستمالی ؛

حالی !«نام» اگر سرآمد درآمدهاست ناگزیر کاسه ی "یکی نبود" اش، زیرِنیم کاسه ی همان" یکی بود" است و چه بسا این "یکی بود" همان"یکی" بود که در هر زبان و رسوم الخطوطی، درست مانند نی قلیان فتحعلی شاه، قلمی، تکیده و قدکشیده بود..

چه بسای دویّم اش ، بساچه ؟!

بسا اینکه : این "یک" که بود، همان"یک" که نبود بود، این ، این را می رساند : که یکی هست که "بود" و"نبود"اش یکی است و این "یکی" نیست که "بود" و " نبود"ش یکی نیست .

چه بسای سیّم اینکه : این همان یکی است که در دنباله ی ستاره ی هالی از ماده به انرژی دگرگونی یافته و دنباله ی ستاره ی دنباله دار شده؛ همان دنباله ای که به ستاره ی سهیل دنبالیده شده، سهیل، سهیلائیده شده،و دنباله داریده شده.

چه بسای دیگر در کار نیست ؛ مگر: چه نشسته ای؟ واهالیا ! وا سهیلایا ! وا ستاره ی دنباله دارا !

چراکه سهیل با انگولک یک "یک" سهیلاوار شده ، سهیل برسر سهیلا آوار شده، و به جای آنکه بفهمد دنباله دار شده؛ سولاخ دعا را گم کردانده و به جای دنباله داری، دنبال داری می گردد.

آری می گرددد. باری می گردد. روزگاری می گردد. روز درشگه ای می گردد، یابوی گاری دنبال روزی می گردد.یابوی گاری با بوی روزی مست می گردد. حالا این دست دنبال آن دست می گردد. هرچه هست می گردد. هرچه می گردد هست. من هستم پس می گردم. من می گردم پس هستم.. من می گردم پس هستم پست می گردد. من پست هستم می گردد.

« گر چنین سان زیست باید پست» می گردد. من چه بی شرمم اگر فانوس سهیل را نیاویزم به رسوایی می گردد. رسوایی می گردد. هرزن هرجایی می گردد دنبال شوهرش ، دنبال دارش چرا نمی گردد؟

فقط دنبال رسوایی می گردد!!  یا دنبال دمپایی می گردد. پایی در پاچه زهره ترک می گردد. زهره دنبال ترک می گردد. زهره چینی نازک تنهایی است ! با مبادا دنبال ترک می گردد. مبادا بادا می گردد.

"یکی نبود" در هیچستان می گردد، یک شیر در پستان می گردد، یک ابر در زمستان می گردد، یک طفل در دبستان می گردد. هزار دستان از دبستان دراز دستان به باغ و بستان برمی گردد.هزاردستان بی صدا، صدا در گلویش استخوان می گردد. آن یک هزاردستان است، دو هزار دستان صدادارمی گردد. صدا، دار می گردد، سهیل دنبال همین دار می گردد. از صدای پاهایی که دنبال دمپایی می گردد، همان صدای پاهایی که دنبال صدای ترق ترق ترک می گردد. و همچنان که بو سه ترک بر می دارد، او در ذهن خود طناب داری بافیده می گردد. همان طناب داری که وقتی آن را به گردن داری تن ات آب می گردد. و الباقی ات برای هزارپایان و دو هزار پایان کله پاچه می گردد..

این همه گفتیم، نگفتیم :

این وسط :

           کله باچه می گردد؟

          باچه دنبال چه می گردد؟

         چگونه در پایان کله پاچه می گردد؟؟

 

 

 

 

 

 

محمدرضا حاج رستم بیگلو _اسفند1387

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 8:17 بعد از ظهر  توسط محمدرضا حاج رستم بگلو  | 

در جستجوی رستمبگلو

این است آخرین شماره تماس با او09354087855

این شماره قدیمی است وبسیاری از دوستان آنرا دارند.دوباره فعال شده.با پوزش از همه...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط محمدرضا حاج رستم بگلو  | 

 

با سپاس گزاری و قدر دانی از زحماتی که کولی عزیز در این دوسال برای این وبلاگ متحمل شد.

 

«آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست

هرکجا هست خدایا به سلامت دارش»

 

مدیریت وبلاگ تا اطلاع ثانوی مستقیمن توسط مولف انجام می شود.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 5:46 بعد از ظهر  توسط محمدرضا حاج رستم بگلو  | 

به نام...

 

آری به نام خالی،خیالی، یزالی، غزالی، احیانن شیخ محمود شبستری

 که «نام» اگر سر آمد در آمدهاست لاجرم کاسه ی یکی بودش زیر نیم کاسه ی همان یکی است که نیست.ونیست چون رفته است واگر رفته است پس هست"هستم اگر می روم ورنروم نیستم" خوشحالم که یک سی دی پی زوری بدون «دون» و حتی «اون» بی هیچ کمپانی پخش و کمپ ترک و کمپوت ممپوتی به این سرعت سر از آنجاها درمی آورد که در آورده

داشتم می گفتم کاش دوریال هم به کیسه می افتاد از پیسی در می آمدیم یکی از رفقا در آمد وگفت:«قانون کپی رایت نداریم برادر» گفتم:هی... کپی که زیاد داریم رایت هم داریم فقط شیر و خورشیدش رفته لای دست مادرش ،رفیق ما قانون نداریم مانون نداریم، پدرمان هم از وقتی در آمد نه آمد نه نون آورد.

 گفت:«یعنی تو این سی دی هارا که گوش کنندگان می گویند و هی کامنت می گذارند نفروخته ای، ماچ گرفته ای؟» گفتم اولن: من به نون پدرم خندیدم که به این همه آدم حتی بیست و یک دی فروخته باشم چه رسد به سی دی

 دومن:گیرم قضیه قضیه ی ماچ باشد، باید ماچ گرفته باشم یا داده باشم؟ «کت بده قبا بده دو قورت و نیم بالا بده»

سومن:آنچه باید گرفت لب است

چهارمن: ما آلبوم «مونالیزا» راهم جوری لیز دادیم که مو لای درز نالیزش نرود و یک کیفیت...رومندانه ای داشته باشد «که آبش را دادیم به چادر جشن نیکوکاری ببرند بدهند به خشکسالی زدگان وخالی آفتابگان. نثار روح پرفتوح کوه وروی گل گلاب به رویان. باشد بقای خاک خاک انداز وسایر بستگان، ویژه آفتابه چی مسجد شاه که سلطان دل و روده هاست ومهارتش در انتخاب رنگ آفتابه چندمین دلیل وآیت سلطانی است بر تارک تارعنکبوتی اش.علی یارش

 

غزلی پیشکش به علی کریمی کلایه

کبریت بکش زیر جلال و جبروتم

شن های روان را بدوان در برهوتم

کبریت بکش زیر دلم زیر دماغم

بشکن سرودست از درو دیوار سکوتم

باروی توباروتم و بی روی تو بیروت

آلاله ی خودروی به کوه الموتم

آواره ومستم که قدح نوشم و شبگرد

پیغمبری از دوره ماقبل هبوطم

در حال فرار از خودم آری فورانم

فواره ای از اوج در آوار سقوطم

دود چپقم هاله ی ناسوتی وهمم

سهم تو از اقلیم عمیق هپروتم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 5:6 بعد از ظهر  توسط محمدرضا حاج رستم بگلو  | 

خرید آلبوم تهران

 

برای خرید آلبوم طهران اینجا کلیک کنید


:محمد رضا حاج رستم بگلو

در یک نگاه کارشناسانه و با در نظر گرفتن همهرچگی شعر و موزیک به جرات یکی از چند آلبوم برتری است که در این سه دهه به بازار سیاه و سفید آمده است . طهران را میگویم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 4:33 بعد از ظهر  توسط محمدرضا حاج رستم بگلو  | 

!نامه ای به دوستان خیلی دور، خیلی نزدیک

نام من عشق است ،آیا می شناسیدم ؟ زخمی ام ، زخمی سراپا، می شناسیدم؟

!اینچنین بیگانه از من رو مگردانید،... در نبندیدم به حاشا...! می شناسیدم

.هوم! چراکه نه، خرجی هم ندارد.قدری از نزدیک، کمی به خوبی و مانند همه جای همه چیزتان خیلی دور، خیلی دیر

.مثلن: همین ! نه همان، نه بابا همین ، آره

همین شاخ هایم را که هم همه به جز خودم دارید می بینیدشان و هم دارند درد می کنند را کمی به خوبی، دردی در دو گوشه ی مخم را که دارد از دو نقطه ی دو شاخ کبیسه و نیم سوخته را فرو می کند به تو، توی مخم تا از چشم هام بزند بیرون را قدری از نزدیک دونقطه، و خلاصه شهرتم به بدنامی و خوش نامی ام به سکس داغ را از همان دورها می شناسید و از خیلی دیرترها...!

!شاعری ام را اما چه؟ شاعری ام را اما نه

که شاعری ام را... باید به عرض مبارک و طول سه چارکتان  برسانم که شاعری ام را چونان کری بتهوون، کوری رودکی، خونمرگی منصور یا مانند شکم های برآمده از انکار سکس از آناهیتا و بودا تا مریم، یانه مثل غربت عین القضات ، چون اعدام لورکا یا حتا مانند سبیل های سالوادور دالی؛ از همیشه های هنوز تا هنوز های همیشه، در پارانویای " می شناسیدم شناختی" موحومتان، خفه شدنانه دارید دست و پا می زنید و روی هم حتا نرفته ، همه ی دستاورد این مکتب بی کروموزومتان شاید این باشد که خود را تماشاگرانی بپندارید از بیرون گود.

و شگفت انگیزترین جای ماجرا اینجاست که از بیرون گود به، و در گود نگریسته و تنها چیزی که عاید چشمخانه ی هیزتان می گردد: همانا گودی است، گودی پای چشم هایم!

.چه نسبت غم انگیزی با گودی دارید

گودالیانی گویا هستید در هیئت گودزیلایان دو پا و دریغ کزین دوپا یکی حتا به پای یکپایی پشتکار من نرسد، یکپایی مرغ ثبات و صلابتم، مثل همیشه می شوید. مثل همیشه که چونان مگس پگس در قنادی منادی دور شیرینی می رینید . در چنین حال و هوای شیرینی هوس می کنید ابعاد زخم هایم را حدس زده ، در هر یکی که خون چرکابی تر از آن یکی هاست شیرجه ای زده، زخمی تازه کنید؛ با خود می گوئید گزارش رفت و برگشت هم بنویسیم ژول ورن را خورده ایم، سفر به اعماق زمین کجا و گریزی به عمق زخم های خدایان!

دوباره هوس می کنید عمق و مساحت هر یک را حدس زده، قدم زنانه عصرانه ای بپیمایید؛

!دریغ؟... نه. شگفتا؟... نه. هه

چرا که تا پای مبارکتان به کناره ی کوچک ترین زخم یا خراش سر بخورد ابعاد هر یک را بسیار گنده تر از اندازه ی دایره های مخیله های کودنتان می یابید. پس عمق هر زخم درست در نقطه ی مماس بر منحنی دایره ی مخیله ی کودن تتابع اضافاتی تان که به اندازه ی مشت یسته ی تخم تان است محکم می زند توی سر ِ سرتان که به اندازه ی تخم بسته ی خرتان است.

سرشار از مگس پگس در قنادی منادی ریده میده و چینه دان هاتان لبریز از آروغی با طعم آنچه زده اید می شود و جمجمه ی پاهاتان در راس زانوها سرشار از کشک در کشکک به لقوه می افتد.

ناخود آگاه جمعی ساق پاهایتان با فکی از زیر ران آویزان نخست یک گام پس کشیده ، سپس تمامن عقب می نشیند.

!آهان

درست همین جاست که می آموزید و می آموزانید تحت لوای و لای لالایی و لای لایه ای از لالی در سرزمین لی لی و لولو و مرگ بر سازنده ی آپولو ، به جای ترجمه ها، هرجمه ها و مرجمه هایی ازپاؤلو کوییلو را ادای خواندن در می آورید، بسته ی استفراغ شده ای از نیچه رانیمچه نیمچه توسط جبران خلیل غیر قابل جبران به نشخوار می افتید ، تهمت ها را دار دار می دهید و مرا دور دور باش و کورکور می روید تا پای گور!

سرقت های حافظ از خواجو وسعدی را ، در بلغورهای گوته و تاگور هندی آلمانی لهجه می گیرید. از سانسکریت تا لاتین اعقاب هندو اروپاییان را زنده نگاه می دارید بدجور، جنده نگه می دارید جوراجور و انگبین هاتان را از پشت شیشه شوکران رد کرده، سقراطانه نه سقراطانه آنه مراسم یکی از آخرین شام ها را ادا در می آورید، در بیاورید!

در می آورید و سپس مریم مجدلیه را به مکیدن  تا وقاحت را دیپلم افتخار کسب کنید. مریم مقدس را نیز خیر، مقرنس را نیز، کندوی مسدس را نیز، شحنه و عس را نیز ، خاشاک و خس را نیز... رانیز ، ...رانیز... .

 

!آهان تر

به فرزندانتان سفارش می کنید همه ی یواشکی چیز کردن هاشان پای کوتاه ترین دیوارهایی باشد که خود را مثل سوراخ فوری پلنگ صورتی جلوی پای یواشکی چیزکن ها می اندازد . سفارش می کنید همه چیزشان یواشکی باشد.

می بینید؟

پیش از آنکه خروس های بینوا حتا بخواهند بخوانند هر یک از شما سی تسبیح شاه مقصود انکار مرا ذکر گفته ، به هر یک از خودتان یا نزدیک ترین آن یکی تان به کمتر از دو تلخی خیار فروخته اید.

!شب خوبی داشته باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 3:42 قبل از ظهر  توسط محمدرضا حاج رستم بگلو  | 

با سلام

!!!قابل توجه علاقه مندان

!!!!!!!!!!شایعه ی مربوط به توقیف کتاب محمدرضا حاج رستم بیگلو شدیدن تکذیب می شود

آثار ایشان شامل دفتر دختری با کلکسیون کبریت هایش(مجموعه شعر ) و آلبوم تهران(شعرخوانی با صدای خود شاعر) از روز سوم نمایشگاه تا روز آخر حضور خواهد داشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 7:45 بعد از ظهر  توسط محمدرضا حاج رستم بگلو  | 

تهران

تهران من ازتوهیچ نمی خواهم، جز تکه پاره های گریبانم

نوستالژیای مرگ مکرر را تزریق کن دوباره پریشانم

تهران دلت همیشه غبارآلود، رویای سنگ خیز تو وهم آلود

پهلوی پهنه های تو خون آلود، پس یا بمیر یاکه بمیرانم

من زخمی ازتوام توچرا زخمی، ابروشکسته خسته پرازاخمی

ای پایتخت بخت چه سرسختی؟! انکارکن بگو که نمی دانم

امّ القرای غربتی و دیزی، ای باغ دشنه! باغچه ی تیزی!

گور اقاقی و ون وتبریزی، حالا تورا چگونه بترسانم؟

ای سرزمین آدمک ومردک ، الّا کلنگ دوزوکلک بی شک

چاه درک مخازن نارنجک، فندک بزن بسوز وبسوزانم

شمس العماره های پر از ماری، دیوآشیان بی در ودیواری

سردابی از جنازه ومرداری، از عشق های بی سرو سامانم

ای شهرشحنه خیزچه مشکوکی، چه کافه های خلوت متروکی

گردوی سرنوشت چرا پوکی؟ _ از روز و روزگار گریزانم

ده ماه سال عاطلی وتعطیل، قانون تو قواعد هردمبیل

ای جنگل زنان و صف و زنبیل، هم میهنان مرد پشیمانم

قاجار غرق سوروسرورت کرد، صاحب قران تنوربلورت کرد

دارالفنون قرین غرورت کرد، درفکر پیش از این وپس از آنم

مشروطه شهرشعر وشعورت کرد، شاهی دوباره ازهمه دورت کرد

تا کودتا که زنده بگورت کرد، خون می خورم هرآینه می خوانم

دیدی که دختر لر از اینجا رفت، حتا امیر دلخور از اینجا رفت

دل نیز با دل پر از اینجا رفت، من دل شکسته ام که نمی مانم

شریان فاضلاب ترین هایی، شن زاری از سراب ترین هایی

ویران تر از خراب ترین هایی، من روح رود های خروشانم

هرشنبه سوری تو پر از کوری، مامورهای خنگ به مزدوری

با لحن خشک و جمله ی دستوری، اما به من چه من نه مسلمانم

قحطی زد و دیار دمشقم سوخت، خانه به خانه لانه ی عشقم سوخت

در پلک خود کفن شد و ازغم سوخت، هردختری که شد دل و شد جانم

 

محمدرضا حاج رستم بیگلو_1388

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 10:18 بعد از ظهر  توسط محمدرضا حاج رستم بگلو  | 

باغی آتش گرفته در چشمت

باغی آتش گرفته درچشمت، شاه توتی است پاره ی دهن ات

دشمنی نیست بین ما الا، پوشش بی دلیل پیرهن ات

پشت در پشت عاشقت بودیم، من و شیراز و بلخ و نیشابور

تو بگو دفتر همه شعراست، گر سوالی کنند از وطن ات

کمرت استوای زن یعنی، سینه آتشفشان تن یعنی

مادرت کیست ، در کدام رحم؟ نقش بسته چم وخم بدن ات

می نشینم مگر تو رد بشوی، می دوم تا مگر که خسته شوی

 می کشم امتداد راهی را، به امید در آن قدم زدن ات

تو قدم می زنی، قدم من را تو نفس می کشی هوس من را

هوس لا بلای هر نفسم، قفس سینه و نفس زدن ات

تو اگر مرغ عشق من باشی، بازوانم بدون شک قفس اند

واقعاً حیف اگر که این آغوش، تنگ باشد برای پر زدن ات

شرح یک روح در دو تن حرف است، داستان دو روح و یک تن را

می نویسم اگر شبی تن من بخورد لحظه ای گره به تن ات

می روی هات را نمی بینم، نیستی هات را نمی خوابم

خواب و بیدار عصر هر شنبه می نشینم به شوق آمدنت

 

 

 

 

 

محمدرضا حاج رستم بیگلو-1384

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط محمدرضا حاج رستم بگلو  |